نامردی دختر نسبت به پسر..

یک پسری با دختری آشنا میشه که دختره نا بینا بوده ولی پسر بینایی داشت ومیتوانست که دختره را ببیند یک روزی دختره به پسره میگه دوستم داری پسره میگه اره اون میگه حتی اگر تا آخر عمر نابینا بمانم پیشم میمونی پسره باز میگه آره.یک روزی پسره به دختره میگه که یک کسی پیداشده که چشمش رو اهدا کرده ودختر با یه عمل بیناییش رو بدست میاره ......عمل انجام میشه ودختره خوب میشه وروز دیداربا پسره میرسد ودختره که بیناییش رو بدست آورده بود پسره را میبیند که نابینا است پسرازدخترمیپرسد دوستم داری دختره میگه نه من نمیتوانم با یک فرد نابینا زندگی کنم پسر به دختره میگه من برای تو متائسفم با وجود چشمانی که ازطرف من هدیه به توبود فقط با انها میبینی وبس)... بلکه ختران زیادی هستند که احساسات پسرهارا به بازی میگیرند ومانند ظروف یک بار مصرف بعد از استفاده آن را دور میندازند وبه سراغ کسی دیگر میروند هر روز بایکی رابطه برقرار میکنند وعواطف پسر را به بازی میگیرند

داستان نامردی

با سلام

امروز میخوام داستان زندگی یکی رو تعریف کنم که با حرف های من در مورد دل بستن الکی به کسی کاملا صدق میکنه این داستان کاملا واقعیه

 این داستان از اونجایی شروع میشه که

پسری از یک دختر که او را هنگام امدن از مدرسه دیده بود ابراز علاقه کرده  و ان دختر هم قبول کرد که با هم اشنا شوند

ان ها در ابتدا دوستی خیلی ساده ای داشتند تا اینکه پسر کم کم متوجه شد که بهتر است من با این دختر بمانم وعشق خود را وقت خود را علاقه ی خود را و زندگی خود و...رابرای ان این دختر بگذارم

و با هیچ دختری دیگر ارتباط نداشته باشم او این ماجرا را به دختر گفت و دختر هم قبول کرد که من هم به تو

قول میدهم که هیچ پسری ارتباط نداشته باشم

روز های خوب این دو ثانیه به ثانیه می گذشت اما روز های خوب با فراز و نشیب هایش به پایان رسید

تا اینکه پسر متوجه شده که یکی از اقوام این دختر به دختر علاقه پیدا کرده است ان دختر شاید فکر نمی کرد

که یکی از اقوامش به او دل بسته اند

پسر میخواست تا به هر نحوی شده است ان پسر (فامیل) دختر را مجبور کند تا به ان دختر ابراز علاقه نکند پسر به ان دختر گفت که من میخواهم ان پسر(فامیل) تو را ببینم تا به او بگو یم که تو را دوست دارم پسر به دیدن ان پسر(فامیل) می رود پسر ماجرا را برای ان فامیل تعریف می کند  و ان فایل هم قبول میکند چند روزی از این ماجرا میگذرد و ان

پسر(فامیل) دوباره پسر را فرا میخواند و پسر هم می رود اما این بار پسرهای فامیل ها جمع شدند و ان

پسر را تهدید به این کردند که اگر تو دست از ان دختر نکشی ما ماجرا را برای پدر و مادر ان دختر تعریف میکنیم

پسر که طاقت ناراحتیه دختر را نداشت فقط به زبان قبول کرد

پسر به دختر زنگ زد و گفت که یکی از فامیل هایش او را دوست دارند دختر وقتی این ماجرا را شنید خیلی خوشحال شد و ان پسر را خیلی راحت فراموش کرد و ناراحتیه پسر را اصلان درک نکرد

خیلی سخته توهم شاید بدونی؟

باور میکنم که خیلی سخته 

**

سخته عاشق باشی ولی هیچکی ندونه

اشکاتو زود پاک کنی کسی نفهمه

**

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی ولی نخونه

**

وای که چه سخته

**

قشنگیه عشق که میگن شاید همین جاست

تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست

**

سخته به قربونه چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

**

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطرهات ورق ورق بیاد به یادت

خاطرهات یکی یکی بیاد بیادت

این ترانه تقدیم روز های دلتنگیم میکنم من عاشق نیستم اما این ترانه رو خیلی دوست دارم