برای تو می نویسم...


برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تويی كه احسا
سم از آن وجود نازنين توست ...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

سفرکردم که از یادم بری دیدم نمیشه

  سفر کردم که از عشقت جدا شم  .....  دلم می خواست دگر عاشق نباشم

  ولی عشقت تو قلبم مونده ای وايی  .....  دل ديونم سوزنده ای وايی

  هنوزم عاشقم دنيای دردم  .....  مثل پروانه ها دورت می گردم

  سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه  ...   آخ عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه

  غم دور از تو موندن يه بی بال و پرم کرد  ...  نرفت از ياد من عشق  سفر عاشقترم کرد

  هنوز پيش مرگتم من. بميرم تا نميری  ...  خوشم با حاطراتت اينو از من نگيری

  دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنيد  ...  تو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو ديد

  نشو با من غريبه  مثل نا مهربونها  ...  بلا گردون چشمات زمين و آسمانها 

  می خوام برگردم اما می ترسم  .....  بگی حرفی نداری. بگی عشقی نمونده

  می ترسم بری تنهام بذاری  .....  بری تنهام بذاری

 

17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم

 که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.

اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود

هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد

ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم

چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت تا

اینکه رفتارواخلاق رضا تغییر کرد ومتفاو

کمتر به من سر می زد وهر بار که به خونشو

 می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و

 از خونه بیرون می رفت...

دیگه اون عشق و علاقه رو تو وجودش نمی دیدم

هر بارم ازش می پرسیدم مفهوم کارهاش چیه ؟

 از جواب دادن تفره می رفت و منکر تغییر رفتارش می شد

موضوع رو با پدر و مادرم در میون گذاشتم

ولی اون ها جدی نمی گرفتن وحتی باور نمی کردن

هر طور که بود وبه هر سختی که بود روزهامو سپری میکردم

تا یکی از روز ها که به خاطر موضوعی به

خونمون امده بود تصادفی با یکی از

 اشناهای دورمون که رئیس کلانتری

 یکی از استان هاست(و ما بهشون میگیم عمو )روبرو و اشنا شدن

و یکباره تمام چیز هایی که من و خانواده ام

متوجه نشدیم رو فهمید و با پدرم در میون گذاشت

تازه پدرم متوجه شد که من دروغ نمی گم ...من ناز نمی کنم ...

من نمی خوام جلب توجه کنم

بله عموم متوجه شد که رضا  اعتیاد داره و

 با تحقیقات عموم و همکاراش متوجه شدیم که

 یه دختر فراری رو هم عقد موقت کرده

وخرید و.فروش مواد هم از کارای جدیدشه

شنیدن این حرف ها واسم خیلی سخت بو

 رضا و این همه خلاف ........... نه

زن دوم ....نه ...........بچه .....وای

اون دختر به خاطر اینکه رضا اونو

 رها نکنه  سریعا بچه دار شد.

سه سال طول کشید تا بتونم ازش جدا شم .

سه سال تمام پله های دادگاهو پایین و بالا رفتم

تا تونستم خودم راحت کنم

خیلی بهم سخت گذشت رضا به طلاق رضایت نمی داد

می گفت بهم علاقه داره و......

با تهدید های عموم وبخشیدن مهریه ام بعد

 از3 سا ل عذاب و سختی وآزار تونستم ازش جدا شم.

الان چند سالی از اون ماجرا می گذره و

 رضا صاحب 2 فرزند شده.

ومن هم با کمک خانوادم ودوستان تونستم از

این حال و هوا بیرون بیام و زندگیه عادیمو ادامه بدم

بي پرده بگويمت :

 

چيزي نمانده است، من .... ساله خواهم شد !

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،

مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد، بي کنايه و ابهام

پس از نو مي نويسم :

 

سلام ! حال من خوب است،

اما...........

 تو باور نکن

 


موشي در خانه صاحب مزرعه تله موشي ديد!

به مرغ و گاو و گوسفند خبر داد اما همه گفتند تله موش مشكل توست به ما ربطي ندارد.

 چند روز گذشت و ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را نيش زد!

از مرغ برايش سوپ درست كرردند.

 گوسفند را براي عيادت كنندگان سر بريدند.

و گاو را براي مراسم ترحيم كشتند!

و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه ميكرد و به مشكلي كه بديگران ربطي نداشت فكر ميكرد.

حالا سوال اينه كه مشكلات ديگران چقدر به ما ربط داره ؟


من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد

كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر

 كه در تكاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر

 ره نبرده ست به اعجاز محبت

 چه دليلي دارد ؟

چه دليلي دارد كه هنوز

مهرباني را نشناخته است ؟

 و نمي داند در يك لبخند

 چه شگفتي هايي پنهان است

من برآنم كه دراين دنيا

خوب بودن به خدا سهلترين كارها ست

 ونمي دانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است

و همين در مرا سخت مي آزارد