بي پرده بگويمت :
چيزي نمانده است، من .... ساله خواهم شد !
گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،
مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،
بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!
هذيان مي گويم ! نمي دانم...
نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد، بي کنايه و ابهام
پس از نو مي نويسم :
سلام ! حال من خوب است،
اما...........
تو باور نکن
به مرغ و گاو و گوسفند خبر داد اما همه گفتند تله موش مشكل توست به ما ربطي ندارد.
چند روز گذشت و ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را نيش زد!
از مرغ برايش سوپ درست كرردند.
گوسفند را براي عيادت كنندگان سر بريدند.
و گاو را براي مراسم ترحيم كشتند!
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه ميكرد و به مشكلي كه بديگران ربطي نداشت فكر ميكرد.
حالا سوال اينه كه مشكلات ديگران چقدر به ما ربط داره ؟
من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد
كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر
كه در تكاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دليلي دارد ؟
چه دليلي دارد كه هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يك لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است
من برآنم كه دراين دنيا
خوب بودن به خدا سهلترين كارها ست
ونمي دانم كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است
و همين در مرا سخت مي آزارد
سلام به هر چی پسر عاشق که روی کره خاکی زندگی میکنه